پارت پنجاه و چهارم :

لحظه ای ساکت ماند. کمی بعد نفسی که توی سینه‌اش گره خورده بود آه شد و بیرون آمد:
- ... خیلی دلم میخواد وَر خوش‌باور ذهنم الان وایسه جلوم و بگه «همینه» اما راستش ... باورش یه کم سخته رئیس.
این بار لبخندی که به چهره میگذاشت کمی واقعی تر از قبل بود. دستش را آرام زیر چانه ی نگار برد و کمی سمت خودش چرخاند. لحظه ای چشم از خیابان گرفت و عاشقانه به صورت رنگ پریده و خسته ی نگار خیره شد:
- الØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اره دیگه پول که داشته باشی لازم نیست ازکوه بری بالا،کوهو برات میارن پایین...اصلاواسه همین باهومن ازدواج کرد...

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بعلههه🤭👍🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️